ܓܨ♥*وبلاگ رسمی عشقولانه*♥ܓܨ

متن مرتبط با «عاشقاانه» در سایت ܓܨ♥*وبلاگ رسمی عشقولانه*♥ܓܨ نوشته شده است

داستان های عشقولانه

  • نیلوبلاگ

    قصه ی عشق عاشق فقیر یه زن و شوهر عاشق اما فقیر سر سفره شام نشستند غذاشون خیلی مختصر و کم بود که یک نفر را به زور سیر میکرد مرد به خاطر اینکه زنش بیشتر غذا بخوره گفت بیا چراغ را خاموش کنیم و توی تاریکی بخوریم زن قبول کرد چند دقیقه چراغها را خاموش کردند ولی بعد که روشن کردند غذاها دست نخورده توی ظرف مونده بود. ****************************  مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. مرد جوان: نه، اینجوری خیل...

    ادامه مطلب